پنج دقیقه ست این صفحه بازه و نمی دونم چی باید بنویسم..
اینجا واسه لحظه های عصیانه، واسه لحظاتی ک یا باید سر رو از پنجره بیرون برد و با تمام وجود جیغ کشید یا نوشت. جور دیگه نمیشه خالی شد. اما الان، وقتی هنوز بین سه تا بالشم دراز کشیدم و صدای بچه ها از پایین میاد چیزی در درونم گیر نکرده اما یهفته ست ول کردم این جا رو و باید به این abandonment پایان بدم.
قبل از هرچیز باید نوشت از امروز. از امروزی ک با همه ی روزها فرق داره. امروزی ک مریم عزیزم عروس میشه. با استارت یه نامزدی.. برات ننوشتم اما هرروز ب یادتم، و نگران، و امیدوار.. و حس هایی ک تعریفی براشون ندارم.. دوست دارمت بانوی سپیدپوش قصه..
و مدیون میشم اگه نگم تولد باباست امروز. پدر من..پدرم وقتی تاریخ تولدش پسورد وای فایمه اما خودش نمیدونه، نمیگم
باید برم. برم سراغ ورزش. اینروزها همه عشقم لحظه هایی که تایم تموم میشه و خیس عرق و درد تو تموم تنم میرم حموم. زنده باد سی روز تا تغییر...
حالم از این "حد وسط" بهم می خوره. از این در بین بودن. از آرامش مصنوعی فاصله از هیچ بودن و گول زدن و گفتن این که تو چنین شرایطی بهتر از این امکانش نبود. از این امنیت توخالی. بچه هم ندارم یادش بدم چیزی رو نصفه نیمه دونستن فرقی با ب کل ندونستنش نداره واسه همین دارم می نویسم ک آویزه گوش خودم شه.
Spent the whole day in the bedroom, sittin in front of the mirror, soaked in her tears, listenin to David while he was murmuring some curses, gazing at herself asking who the hell are you? I don't know you...
She bought the mirror for anything but getting ready for a day. She bought it to stare.. to start a personal revolution. She is me.
بارون میاد و بوی چوب سوخته از ناکجاآباد برای دهمین بار از صبح ک بیدار شدم اشک تو چشمام آورد و "برای همه چیز دیره" مثل آیه ای از وحی بر من نازل شد.
بارون میاد. هفت صبح بیدار شدم و تستای کنکور سال قبل رو دانلود کردم و زبانشو زدم.خیلی آسون بود و این افسرده تر م کرد.
بارون میاد و اینجا گیلان سبز منه ک دیره برام..دیر شد و عقربه ها پیروز شدند..
امروز همون روزه..
یکسال پیش چنین روزی رفتی... و لحظه ای که تو اون خونه ی تنگ میگذاشتنت کامران اشک ریزان محکم مادرت رو گرفته بود تا خودش رو نندازه اون تو..هممون فکر کردیم موفق بوده اما اشتباه می کردیم. کامران اون روز فقط جسم خاله رو نگهداشته بود. روحش اونجا با تو زیر اون سنگ ها تا ابد دفن شد.. کنار تو و موهای بلند قشنگ و سیاهت، کنار تو و چشم های کشیده ت، کنار تو و ..
هزاران بار خواستم ازت بنویسم اما چطور؟... چطور وقتی سیصد و شصت و پنج روز گذشته و ما هنوز باور نکردیم تو رفتی، تو نیستی، تو برنمی گردی..
بلند شو شادی، این بازی دردناک رو تموم کن.ما خسته ایم از منتظر موندن..
معذرت میخوام ک هیچ چیز ندارم برای دادن بهت جز این واژه های احمقانه و این قطراتی ک تو بالشم گم میشن..