ما ریا زنگ زده بود. مامان هرجا دونات میبینه بهش خیره میشه، میره تو فکر..

..

خیره میشد و ب من فکر می کرد..

و وقتی برگشت اولین چیزی ک گفت اینبود ک ما ری دونات هات تو کیفمه. و من در نبردی مضحک خودم رو به انبوه دوناتی ک توی دستم بود باختم. بغض م رو به بوی آشناش، به بسته بندی بی تغییرش، به همه چیز باختم. تلاشی بی سرانجام برای نگه داشتن قطره ها اما نشد. مادرم فهمید و غمگین نگاهم کرد. و من ب ریه کشیدمشون.. ب ریه های خالی م. 

ب اتاقم رفتم و تو عمیق ترین جای کمدم پنهانشون کردم. لعنت ب همه ی دونات ها و تمام اونچه ازت در من باقی مونده. از شش ماه فرصتی ک برای رهایی کامل نیاز دارم پنج ماه مونده...

دوو یوو میس مای اسمل؟